يودا منشي بشر را گريزي نيست در اين ايام! بايد خود «پر» كرد آن هم به قيمتي كه بر هيچ يك از ما پوشيده نيست
حيرتي نيست اگر مسيح در آن شب براي تسكين از درد خيانت ودوروئي و ريا قومش پناه به آغوش ماريا بي نقاب برده باشد. چه بسا براي اولين و آخرين بار..
maandag 24 december 2007
dinsdag 18 december 2007
خلسه افسردگي
de troost van melancholie,,,de droevige lichtheid van het bestaan
Josef Zehentbauer
die traurige leichtigkeit de seins
Josef Zehentbauer
die traurige leichtigkeit de seins
كتابي كه انگاري بيوگرافي من و آناني است كه هميشه «از ما » دوست داشتم بخوانمشان. كامو ما را انسانهاي ابسورد ميخواند. روانكاوان غربي معتقدند كه نياز سخت به تراپي داريم ولي بنا به نظر اين نويسنده روانكاو ما نه تنها نيازي به آن نداريم بلكه خود درمانيم. كساني كه تنها با تكيه دادن ولميدن به درون خودو در خلسه افسردگي خود قادر به ديدن و تماس با دنياي بيرون واطراف خود هستند. ...سكوت ....شاه كليدي است درنزدمان جشن و سرور ما نوع ديگري است مثلا ساعتها نگريستن به تك درختي بي دغدغه اي درسكوت نگريستن به شاخه ها...شاخكهاو مو شاخكها جشن خلسه واري در درونمان بر پا ميشود و طبيعت بوو حال اروتيكي برايمان دارد كه نپرس!!.البته ما را با كساني كه سخت تراما زده هستند نبايد اشتباه گرفت
ديگر عادت كرده ايم به جملات اطرافيان...«حالت خوبه؟...بابا بزن بيرون...چرا اينقدر افسرده اي؟..و..و..» من خود به تجربه شخصي ام چون ميدانم خطي از ما خوانده نتوان شود ..گاه راضي به اين دلسوزي حضرات «نرمال» هستم و خود را به قضاوتشان وا ميدهم
باورش سخته ولي «از ما» را درخيابان به عنوان يك عابرميتوان به راحتي باز شناختش ....وچه آشنا بودند اين موجودات در گذر!...وديده ام نويسنده و محقق و روشنفكراني كه چه قشنگ اين دنيا را بلغور ميتوانند بكنند بدون آنكه چوهره اين نشه گي را ذره اي چشيده باشند...نه جانم تو« از ما » قطعا نيستي ...هر چند كه نظرات عميقي به هستي دارند و ساعتها ميتواني لكچري را بازخواني كنند
الان حال زياده گوئي نيست ..بعدا خصوصيات دقيق « ازما» راخواهم گفت
پ.ن. دوست دارم اين كتاب ترجمه بشه ...اگه كسي زبان هلنديش عاليه ...بياد با هم ترجمه كنيم
vrijdag 14 december 2007
دايره افسردگي
ايامي تهوع آور.....اين روزها سياه چاه مصرف-بلك هول-بيش از پيش عريان ميشه اصطلاح معمول مصرف گرائي كه باري از اختيار وقدرت انتخاب را در خود دارد با حال آدمي دگر نميايد...دمكراسي و امپرياليسم سياه چاهي شده كه راه گريزي از آن نيست.
به پله هاي برقي حامل «آدمها» با كيسه هاي پلاستيكي خريدشان دمي خيره شوو به من بگو كه هوس استفراغ نداري.ميتوان اميد را در خود داشت؟ بشردرتاريخ خود نشون داده كه با همه حماقتها و حروم زادگي اش در مقاطعي كاسه صبرش پر ميشه و به تاريخ خود مهر «كافي» و «بس» است را ميزند...آيا حال وقت اين نرسيده؟
بس است !بس است اينهمه «گرسنگي» و «اشباع»1
woensdag 5 december 2007
آن
تجربياتي هست كه شايد تنها يكبار در زندگي مي چشيدش ولي با خاطره آن بارها و بارها ميتواني خود را بارور و درشكوفائي ببيني
خاطره «آن»تجربه همچنان لحظاتي خوشايند را برايم مياورد .. اينكه بسياري تا به آخر عمر خود اين حس بر درونشان نمي نشيند وآنرا تحربه نخواهند كرد اعتماد به نفسي را در من زنده كرده....اينكه در حلقه اي جاي دارم حس تنهائي را مفهوم ديگري بر من بخشيده....يادآوري آن شادي وصف ناپذير و آن آرامش درون كه چون جرقه اي بر من فرود آمد...صبرو بردباري نويني بر شخصيتم نشانده.....به يك كلام بسيار بسيار قدردان از «آن »م
خاطره «آن»تجربه همچنان لحظاتي خوشايند را برايم مياورد .. اينكه بسياري تا به آخر عمر خود اين حس بر درونشان نمي نشيند وآنرا تحربه نخواهند كرد اعتماد به نفسي را در من زنده كرده....اينكه در حلقه اي جاي دارم حس تنهائي را مفهوم ديگري بر من بخشيده....يادآوري آن شادي وصف ناپذير و آن آرامش درون كه چون جرقه اي بر من فرود آمد...صبرو بردباري نويني بر شخصيتم نشانده.....به يك كلام بسيار بسيار قدردان از «آن »م
vrijdag 30 november 2007
paradox
آدم جنگلي و بسيار ابتدائي خودم رو ميدونم. از اين جنبه كه بسياري از موازين وكليشه هائي كه در روابط آدمها پذيرفته شده وغيرقابل رد كردن و تغيير به نظر ميايند براي من به شكل بسيار ساده قابل پذيرش نيستند.بدوي هستم به اين معني كه سردر نميارم كه چرا اينهمه ارزش تلقي ميشه در جائي كه مفهوم حقيفي نداره.
گاهي به عمق اين موازين و پرنسيپهاي معمول در بين آدمها(در فرهنگهاي مختلف) ميرم و درپي دريافت هدف اين موازين و وزنه زني آن برميام و در نقطه اي مي بينم بسياري از پرنسيپها پوك پوك هستند و درمقابل مني كه بسياري از برخوردها وارزشهام نشان از بي پرنسيپي ميايد..در نقطه اي بسيار وزنه سنگين تري داره (به لحاظ پاينبدي به ارزشهاي ساده و اصيل انساني) و دقيقا در همين نكته هميشه روابطم با آدمها لنگ ميزنه و به قول معروف اكثرا آبم توي يه جوب با اطرافيان نميره وگاهي درنقطه اي چنان وحشيانه رم ميكنم كه براي دهن كجي به اين همه شكلكها كلماتي به كار ميبرم كه برق از سر طرف بپره
پ.ن.1جوابي صريح به جناب محترمي كه تلفني صحبت كوتاهي داشتم
پ.ن.2سگ برينه به پرنسيپ وروبط حاكم بر ايرانيان
zondag 25 november 2007
سرزمين اعجاب
ازديدنم گوئي كمي معذب گشت..نيم قدمي به عقب رفت .لبخندي با مهربرلبانم نشاندم ... دست دراز كردم وگامي بلند به جلو برداشتم به جبران ! واو چنان دستم را فشرد كه به ياد ندارم هيچگاه به هنگام دست دادن اينگونه دستانم فشرده شود
.
زني بسيار بسيارحذاب و زيبا مي آمد با آرايشي كه نشاني از هنرو سليقه خاص ...نامعمول وگيراي وي بود.تا به حال نديده بودم اينگونه ماهرانه مزه مصنوعي برچشم كسي را وخط چشم !وقتي درتخت مخصوص دراز كشيد چشمم برسينه هايش ثابت ماند به اغراق يقه گشوده اش را بيشتر به پائين كشيد.سينه هائي هميشه برافراشته حتي به هنگام خواب !در تمامي طول بردن موهاي صورتش با حركات وولهائي كه درصندلي ميخورد آشكار بود كه به هربهانه اي بدنبال نمايش بدن گندمي و براقش است . شكمش بسياربسيار زيبا بود با حلقه اي آويزان برناف ! بي آنكه خطي از ماهيچه برشكم آشكار باشد بسيار تخت و بي چربي مي آمد. انگاري از مرمرتيره اي ساخته اندش .نه استخواني معلوم بود نه ماهيجه اي ونه چربي برآمده اي! تخت تخت...براق براق
!
بعد از ساعتي از تخت بلند شد .بسيار دست ودلباز ميامد براي زيبائي خود. كرم بسيار گرانقيمتي را بي ترديدي خريد و پول مضافي را پين كرد.به هنگام پين كردن كمي به جلو خم بود.درست بالاي وسط قاچ كون تاتوئي داشت كه به وضوح قابل ديدن برايم نبود حدس زدم يه توتم سرخپوستي بايد باشد. دامن كش داربلند و چين داري چون دامن هاي سنتي ديار خود(آمريكاي لاتين) برتن داشت. چنان برجستگي هاي زيبائي داشت كه اين دامن كه اكثرا برتن زار ميزند و بي قواره ميايد .... برجستگي هاي او را جذاب تر واسرارآميزتر كرده بود. براحتي ميشد انگشت اشاره را زيركش دامن جاي داد و برقاچ كون لغزاند ...ووووالاااااااا.....دامن ليز ميخورد ميامد پائين ! با آنكه دامن بسيارگشاد بود ( احتمالا به منظورپهنان كردن آلتش) ولي همچنان برجستگي هايش را ميشد به وضوح حدس زد.كوني به براقي شكمش با برجستگي ميزون بدون آنكه باسن را پهن بنماياند.
بعد از پين كردن با آن صداي دورگه و جذابش با انگليسي مسلط با پرحرفي زنانه تندتند شروع كرد از خود گفتن...از گوآتمالا بود.تا اينو گفت...گفتم:ووا...ميستريس لند...دوست داشتم كنايه وآيروني حرفم را بگيرد ولي بي شك نه!در اين مواقع دوست دارم فرياد برآورم كه اي بابا!!! مرا درياب!!!( اندامي زنانه چون اسطوره هاي باستاني .. مرموز.... با آلتي مردانه)!وي همچنان بي وقفه ادامه داد.... .بوتيكي در آمستردام داشت. از رستوران ايتاليائي فلان خيابان خوشش ميامد و الان حسابي گشنه بود و ميخواست بره يه پرس حسابي پاستا بخوره...دوست پسرش مديرفلان جا بود...همينطور داشت ميگفت كه رئيس به نشان آنكه وقتش به سرآمده بلند شد و او نيزباحرص زنانه اي شكلاتي را از روي ميز برداشت و باولع بازكردو بر دهان گذاشت . برخلاف ورودش قدمي بلند به سويم برداشت و اينباربسيار زنانه بدون فشردن دستانم دست داد و همزمان با هم گفتيم: نايس تو ميت يو...كه او مجبورشد با مكثي ادامه بده: توو......دردل گفتم بي صبرانه منتظر جلسه بعد هستم كه با خط بيكيني ات مشغول شوم . باشرحي كه قبلا رئيس داده بود ميدانستم آلتي زن پسندي دار
د.
در خصوص او كمي شك دارم ولي ميتونم تصوركنم براي عده اي از اين افراد داشتن آلت مردانه چه عذاب دهنده و شرم آوراست ..چون پري دريائي زيبائي كه در سرزميني خود را ميابد و يا پرنسسي كه قوزي بر پشت را بايد با خود بكشد
dinsdag 20 november 2007
آمستردام..آمستردام
حال و هواي ديگري است....در سرماي بي رگ هلند ...آنجاهمچنان گرماي خاص خودش را حفظ مي كنه
مدتي است براي آموزش كوتاهي مدام به آنجا ميرم....ساعت 7 شب اگه با حال خسته و كوفته در رتردام گير كنم و مجبور به گام زدن در خيابانهايش خصوص در اين فصل باشم به زمين و زمان فحش ميدم ....ولي درآنجا تازه سرحال شده و هوس دارم تا نيمه هاي شب خيابانهاي دراز شيب دار و باريك آن پرسه و در سنگفرشهايش گام زنم و ازپلهاي كانالهايش گذركنم.نور قرمز پشت پنجره هاي كوچك و نه چندان تميزش وصندلي معمولا ساده آن هويت مرموزي به آمستردام بخشيده .گاها در آن وقت صندلي خالي است و اين پشت پنجره را مرموزتر مينماياند.
بسياري ازآداب و رفتارهاي اجتماعي آمستردام خاص همانجاست و در شهرهاي ديگر هلند مثلا رتردام آنرا بسيار بي نزاكتي و ضد اجتماعي و سنگين و غيرقابل پذيرش قلمداد ميشه از طرز لباس پوشيدن گرفته تا رفتارهاي ترافيكي..مثلا دوچرخه اي كه به هيچ چراغي مجهزنيست در تاريكي با سرعت از جلويت ميگذرد بي آنكه هيچ يك از طرفين وقعي بنهند....هيچ قضاوتي در خصوص هنجارهاي اجتماعي درآنجا ديده نميشه...آنارشيست رفتاري درفرم بسيار صلح آميزآن
تك ساختمانهاي غول پيكر ومدرن چون نخاله هائي درميان ساختمانهاي ديگربه زور جاي گرفته اند. ساختمانهاي ريزو باريك و سربه جلو خم كرده اي كه درگذر تاريخ برپا و مقاوم ايستاده اند.
آمستردام در يك كلام براي من چون نويسنده و هنرمندي مي ماند كه علي رغم شهرت و ثروت و هياهو كه ناشي از توانمندي اش است همچنان خلوت نشيني و هويت خياباني (مردمي) خود را حفظ كرده.
Abonneren op:
Posts (Atom)