zaterdag 29 augustus 2009

سركوب جان

صبح دم چشم گشوده از شهوت" شدن".....كفي برسنگفرش مستراح.....
بي نگاهي به آينه....سنگيني تحقيرش ....خالي از جربزه اي ......خيره بر تيغ و قيچي
تكرار ...كابوسي از جنس بيداري ....رنگي بر تمامي
....يك استفراغ سير....يك مسواك حسابي

woensdag 12 augustus 2009

اظهار نظر

چنان به تعفن و گنديدگي اين ديكتاتوري رسيده كه تنها از درون قادر به انفجار و نابودي است.

قبل از آنكه جناح مقابل حكومت خود نيز طعمه اين مافياي خون آشامي كه زائده خود آنان است ؛ شود؛ مي بايست به دست خود اين جناح به شيوه خود آنان (‌با دستان خونين) آنان را ريشه كن سازند. دربه كار گيري اين شيوه نيز تجربه به اندازه كافي هم كه دارند

چرا كه جوانان و دلبندانمان به يك بلوغ فردي رسيده اند كه همچون نسل احمق ما به شكل گله اي وارد ميدان نمي توانند بشوند البته اين بلوغ فردي اينان براي جيران حماقتهاي نسل قبلي لازم است . هرچند كه اين فرديت در جوامع مدرن به بن بست رسيده ولي در جامعه ما گذري است ضروري و اجتناب ناپذير به گمان من

maandag 3 augustus 2009

حزن

سرزمين ام ...روح بزرگ ام ....تا به كي نبردي را بر خود سنگين كني؟....... دلاور مردان جوان با سبز زره يكطرفه ازسوئي .....قوم عقيمان ....آراسته به پريده رنگي كه هيچ رنگي را بر تو نمي تابانند ازطرفي! ومتجاوزان...متجاوزاني كه در توهم تملك تو!‌....روح من!

vrijdag 5 juni 2009

شعر 45 سالگي

my soul says : you are ageless
my mind says : you are 18 years girl
my body,,,what!? ....I cant hear you!

woensdag 3 juni 2009

رقص 45 سالگي

مرا در جائي كه بايد باشم درياب
مرا رهبرباش و ياري رسان
سپاس ازآن تك جرقه هائي از حقيقت كه در سفرم تاكنون بر من روشن نمودي
.........
چه هيجاني است حس آنكه درپروسه بلوغ به جاده اعتماد پا گذاري...اعتماد به پيوندي ناگسستني ات با هستي

zaterdag 23 mei 2009

ستايش

در لابلاي جمعيتي ؛‌نيم تنه اي از او بر جشمانم عيان شد. گردنم را ميزان با آشكار شدن تماتم اش؛كردم. حسي ...حسي آشنا! انسي به او در خود حس كردم ...انسي كه سينه ي عزيزه؛‌مادر بزرگم را در من زنده ميكرد. گرما عصرهاي تابستان تهران..وا نهادن سرم بر سينه هاي بزرگش كه چون گهواره اي مرا بي درنگ به چرت وا ميداشت..چرتي از روي حس امنيت
حس تحسين ام از برافراشتگي اش همراه با دميدن نفسي عميق از روي سپاس شد و در لحظه اي بعد اضطرابي...حس آنكه در آينده اي كه در تاريخ او ومن جرقه اي هم محسوب نمي شود ؛ ناجوانمردانه از ميان برخواهند كندنش

donderdag 30 april 2009

موريانه ها

درد هائي هستند كه هر چه قلمرو دنياي درونت وسعت بيشتري داشته باشد؛ دنياي بيرونت را بيشتردراقتدار دارد.بناي درون هر چند محكم ولي اين موريانه ها پايه هاي بيروني ات را موذيانه ميخورند ...پرتناقض مي آيد و اينگونه هم هست . دردهائي هستند كه هر چه از درون خود را قوي تر سازي ؛ زندگي بيروني ات را بيشتر در چنگال خواهند انداخت
و شايد قضيه را به گونه اي ديگر بايد چيد. به اين طريق كه هر چه زخمي عميق تر باشد ؛ براي گريز از آن به دنياي درونت پناه ميبري و انرزي ات را بيشتر صرف غني بخشيدن دنياي درونت خواهي كرد.