zondag 22 maart 2009

تقويم روح

بارها شده كه زور زدم كه كلمات و جملات كليشه اي كه مكرر بدون انتقال بار و مفهومي كه معمولا در مكالمات رايج است را بنا بر رعايت ادب و رسوم به كار برم ولي گاها نيروئي مرا وا مي دارد كه زبان گاز گيرم؛‌يك نوع زدگي ؛‌زدگي از بي محتوا بودن افسار مي زند مرا و ترجيج ميدهم غير اجتماعي خوانده شود تا رنگ پذير شوم
تبريك سال نو نيز از آن نوع افسارزدن هاست. وقتي خود را وار مي دارم كه تبريك هاي صفحه وار را پاسخ گويم با خود مي انديشم اين رديف جمله هاي گاها زيبا چه معنا و مفهومي براي من يا فرد مقابل دارد؟
در جائي كه خود حسي از " نو" شدن را نگرفته باشم ؛‌تبريك گرفتن بسيار مسخره و متظاهرانه مي آيد برايم!لجاجتم را گاه با طنز نشان ميدهم و گاه با سكوت بي ادبانه و نامتعارف .
تغيير تقويمي و افقي را نخواهم بل يك تغييرعمودي ام را آرزوست.
البته خوشبختانه تقويم سال نو ما ايرانيان با تغييرفصلي همراه است كه باور ندارم حتي اگر هم صرفا در يك خط افقي زيستن كني ؛حسي از پيوندي نا گسستني ميان خود و زنجير هستي را درنيابي؛جرا كه رعشه اش بر پوستت خواهد نشست
به راستي چگونه توان خوش زيست اگر پيوند جهان با "من " روحت را مزه نكرده باشي؟
سپاس دارم وشكرگذار از اينكه خود را گاها در پيوندي مرموز و بي انتها حس مي كنم.

zondag 8 maart 2009

HPS

sensetive intelligentie, Barbara Driessenالهام از

افرادي كه غريزه ( اينستنكت)‌و بصيرت فطري شان ( اينتويشن) از همان كودكي بسيار بالاست و درست به همين خاطر چنانچه در يك محيط پرورشي نامناسب ( كه در محيط جامعه ما شانس آن بسيار بالاست)متولد شوند؛ مدام چون كيسه بوكسي براي ارضا عقده ها وكمبودهايشان از طرف خانواده موردسوء استفاده قرار خواهند گرفت. وبدين گونه در مراحل شكل گيري شخصيت شان اين افراد بسيار به لحاظ احساسي شكننده ميشوند ولي اين نكته را بايد تاكيد كنم كه ميان حساسيت وحس (سينستيو) و احساساست ( ايموشن) فاصله زيادي است و اين افراد از آنجا كه استعداد نهفته در رشد حساسيت خود و كنترل احساسات دارند در دوران بلوغ بسيار سهل تر از ديگران خواهند توانست بر احساسات خود مهار زنند و آنرا تحت كنترل قرار دهند. هرچند كه برخي چون من تازه در سن 40 سالگي به اين بلوغ آنهم به شكل بسيار ناقص آن دست خواهند يافت و علت اصلي آن اينكه در يك جامعه بي سواد و بسته و بسيار كلوني متولد شده ام


يكي از مشخصات بارز اين افراد كه از همان اوان كودكي شكل گرفته اين است كه حسي از دنياي بيرون دارند كه با جستجوي مداوم آنان براي يك هارموني دروني و بيروني همخواني ندارد و اين را به وضوح در خود حس ميكنند و از آن رنج ميبرند و حسي از بيگانكي با محيط در آنان رشد بارزي مي يابد."نرم" ها برايشان قابل قبول نيست و دررفتارشان اين را براحتي بروز ميدهند و بدين ترتيب از طرف اطرافيان براي اين عدم پذيرش به اشكال گوناگون تنبيه مي شوند و معمولا به عنوان فردي مريض اشاره ميشوند .صرفا به خاطر اينكه قابل درك براي اين افراد نرم گرا و گله گرا نيستند. اينگونه است كه شخصيتي مملو از هراس و ميل به عزلت نشيني در آنان شكل ميگيرد.


طبيعت و به خصوص درختان به چشم اين افراد به شكل بارزي موجود زنده اي است كه به راحتي ميتوانند با آن سخن بگويند حتي ميتوانند عشق بازي با درختي را تجربه كنند . يكبار اين اتفاق برايم شكل گرفت كه از روي ناداني و به عادت پرورشي تحقير خود اينگونه تعبير كردم كه از زور تنهائي و انزوا طلبي اينگونه دلبسته طبيعت هستم. ولي اين ارتباط غريب و بسيار دلپذير از اين روست كه اين دسته از افراد صفت متمايزه شان اين است كه از همان اوان كودكي در كلنچار و نبرد دروني براي هماهنگي و بالانس دردرون و نيز درون با بيرون هستند. زندگي در يك محيط شلوغ و مدرن كه مشخصه آن عدم بلوغ حسي و احساسي است چون جام زهرآگيني است كه شكنچه دروني آنان را به همران دارد و معمولا بعد از مدتي نوع وسبكي خاص از زندگي را تا آنجا كه قادر باشند براي خود شكل ميدهند كه بسيار بسيار متفاوت از سبك و رسوم و عادات روزمره ديگر افراد است؛ سبكي كه تا حد توان قصد بر حمايت از مادرمان زمين دارد.


شيوه تفكر اين افراد بيشتر تصويري است و سمبليك . مثالي از خودم از اين تفكر تصويري كه به تازگي در من شكل گرفته ميزنم . دراين اواخر با شكل گيري روند بلوغ مستمر خود با برخورد با اكثر افراد اينگونه متصور مي شوم كه پستانكي بر دهانشان است . انسانهائي كه صرفا در پي ارضا احساسات خود هستند و مدام در حال غر زدن و ناله كردن از ديگرانند وحاضرند براي ارضا خود چون كودكاني بر حريم ديگران تجاوز كنند. زبان اين افراد نيز بيشتر سبكي است خاص آنها و پيرو زبان عام نيستند و گاها فرهنگ لغت خاصي را در روند ارتباطات خود شكل ميدهند. نويسنده كتاب ذكر شده در بالا زبان رايج را زبان افقي و زباني كه مملو از استعاره و سمبول و لايه هاي مختلف معاني است را زبان عمودي مي نامد .زباني كه قبل از آنكه درپي ارتباط رايج با ديگران باشد در پي يك ارتباط روحي است..زبان روح! روياهاي اين افراد نيز اكثر سمبوليك هست و حاوي پيامي پيش گويانه...

البته اين را هم اضافه كنم كه افرادي ازاين نوع چنانچه به يك بصيرت عالي دست يابند ؛ كانالي ميشوند كه قادرند طبيعت درخطرنابودي و همنوعانشان را بسيار ياري رسانند ولي تيپي مثل من هنوز در مرحله زدگي از انسانهاست.

dinsdag 3 maart 2009

امروز در ارتباط با زنان نكته جالبي در خود كشف كردم. هميشه گمان مي كردم كه علت اينكه در مقابل عده اي از زنان ( زناني كه زنانه گي شان غالب است) اينگونه بره وار افتاده هستم به خاطر اين است كه آنان را جدي نميگيرم ولي با حادثه اي دريافتم كه اين اطاعت ووادادگي به آنان از اين روست كه در اينگونه زنان مادري را جستجو مي كنم كه چون كودكي مرا به هر سو كه ميخواهند بكشانند. البته هميشه تنها دوره كوتاهي توانستم اين زنان را تحمل باشم
در هر صورت بايد برخورد و ديدم نسبت به اين زنان تغيير دهم نه آنكه كودك وار دنباله روي كنم و نه آنكه جدي شان نگيرم ونه آنكه سرپيچ آنان را ترك كنم ؛ بلكه بهتر است از آنان بياموزم و سعي كنم ارتباط درستي با آنان تنظيم كنم . حداقل اين است كه مياموزدم كه چگونه به هنگام راه رفتن باسن خود را برقصانم

zondag 22 februari 2009

The Buried life

شعري كه امروز چندين بار خوندم و هر بار حسي لطيف ؛ آرام و زيبا بر من نشاند. گاه اشعاري به راستي اين باور را بر آدم مي نشاند كه تنها شعر است كه پنجره ا ي بر دنياي آدمي مي گشايد.حيف كه قادر نيستم شعر را ترجمه كنم ميزنم شعر را به ك....شعر تبديل ميكنم . ولي عنوان شعر را دوست دارم به زندگي مستور ترجمه كنم تا زندگي مدفون!
تكه از شعر از متيو آرنولد
Alleen-maar dit is zeldzaam
als een geliefde hand in de onze wordt gelegd
als, gekweld door het haastige en schelle
van de eindeloze uren
onze ogen in de ogen van een ander duidelijk lezen kunnen
als ons oor,dat doof geworden van de wereld
gestreeld wordt door de klank van een geliefde stem
schiet ergens in de borst de grendel van zijn plaats
en komt een vergeten harteklop van ons gevoel opnieuw tot leven
de blik keert zich naar binnen en het hart ligt bloot,
en wat we menen ,zeggen we,en wat we willen,weten we
Een mens wordt zich bewust van de stroom van zijn leven
hij hoort het murmelen in de bochten en hij ziet
de weiden waardoorheen hij glijdt,de zon,de zoele wind
...
op zo'n ogenblik.
dringt een wonderbare stilte door in zijn gemoed
Matthew Arnold

woensdag 18 februari 2009

werkelijkheid is de stroom en chaos die moet gekneed worden door elke voorstelling van ieder wil

واقعيت آن طغيان و اغتشاشي است كه با تبلور هر اراده اي چون خميري شكل مي گيرد.( از اين ترجمه ام خيلي حال كردم . دست مريزاد!)

آنچنان از قضايا گاه دور مي نشينم كه "حال " به گونه اي ريز مي شود كه از آن غافل مي شوم.همواره به گونه اي به انتظار آنكه تازگي را تجربه كنم ؛ دوري گزيده ام ولي ديري نيست كه دريافته ام آن تازه شدن نياز به اين كهنگي است .دوري گزيدن از شلوغي و اين درهمي؛ بسياري از من زدوده است

vrijdag 16 januari 2009

عجب كسخلي است اين ملت

آقاي رضا قاسمي در سايتش گاها براي ابراز تعجب خود اين جمله را بكار ميبره" عجب قيامتي است اين ملت!" آياابرازي بيش از اين لازم است!؟ .... كوتاه اما چسبنده




اين روزها با اوج گرفتن وهر چه علني شدن جنايات اسرائيل كه حتي دستگاه موذي تبليغاتي غرب را ديگر قادر نيست كه بر آن سرپوش گذارد؛ از " مبارزين" وطني مي شنويم ( و فقط مي شنويم چرا كه خوشبختانه يا متاسفانه قادر به نوشتن كه لازمه استدلال ؛ حال به هر شكلش هست ندارند)كه كودكانه به دفاع از اسرائيل بر مي آيند. چيزي كه من از اين " ملت" دستگيرم شده اين است كه كلمه " ميارزه" و جاي گرفتن در صف " ميارزين" را مترادف با " مخالف" و بناي " مخالفت " زدن مي انگارند. اين " مخالفان" از همان نوع مخالفاني هستند كه در مخالفت با شاه حتي در ماه هم پاي گذاشتند و عكس " امام" را در آنجا نقش زدند ودرست در دوره اي كه پايان انقلابات جهان خوانده ميشد؛‌" انقلاب" كردند؛آنهم از نوع قرون وسطي اش


اينان از همان تبار مخالفاني هستند كه در دوره اي كه آمريكا همه جهان را شيفته خود كرده بود ( به علت سرعت تحولات اي سي تي و سقوط بلوك شرق) چنان شيفتگي كه "پايان تاريخ " را به گوشها بوق ميزدند؛ نشان " مبارز " بودن را صرفا‌مخالفت با آمريكا مي پنداشتند و حال كه جهان حتي موافقان شرمگين آمريكا نيز از آمريكا و سياستهاي دد منشانه اش در جهان ابراز نفرت ميكنند؛‌به شكل كودك نق نقوئي بناي مخالفت با مخالفان آمريكا ميگذارند.صرفا از موضع مخالفت با مخالفان سياستهاي آمريكا چرا كه به رسم سنت تنها چپ را ضد آمريكائي مي انگارند.


اين ملت را چه ميشود!؟ چرا هميشه بناي لجبازي وبه مخالفت با روح زمان خويش برمي آيد!؟ جواب اين پرسش را يك تحليل رواني لازم است و نه يك تحليل سياسي

dinsdag 6 januari 2009

اندرزها

گويدام: شادي را برآ....گويم اش: تهوع از شادي را چه كنم؟
گويدام: همسري كن....گويم اش: ترك سرزمين "خود" نتوانم
گويدام: با ما به غوغا درآ....گويم اش: ياراي ديدار"من" نيست
گويدام: پا بر دنياي اشباح گذار ....گويم اش: به فرزندم رحم كنيد
......
گيرم سرودي و آوازي از من شنيدني نيست
گيرم مرا پايكوبي ام نيست
هه! خنده هايم را گواه گير كه باكي نيست از اينهمه