dinsdag 3 maart 2009

امروز در ارتباط با زنان نكته جالبي در خود كشف كردم. هميشه گمان مي كردم كه علت اينكه در مقابل عده اي از زنان ( زناني كه زنانه گي شان غالب است) اينگونه بره وار افتاده هستم به خاطر اين است كه آنان را جدي نميگيرم ولي با حادثه اي دريافتم كه اين اطاعت ووادادگي به آنان از اين روست كه در اينگونه زنان مادري را جستجو مي كنم كه چون كودكي مرا به هر سو كه ميخواهند بكشانند. البته هميشه تنها دوره كوتاهي توانستم اين زنان را تحمل باشم
در هر صورت بايد برخورد و ديدم نسبت به اين زنان تغيير دهم نه آنكه كودك وار دنباله روي كنم و نه آنكه جدي شان نگيرم ونه آنكه سرپيچ آنان را ترك كنم ؛ بلكه بهتر است از آنان بياموزم و سعي كنم ارتباط درستي با آنان تنظيم كنم . حداقل اين است كه مياموزدم كه چگونه به هنگام راه رفتن باسن خود را برقصانم

zondag 22 februari 2009

The Buried life

شعري كه امروز چندين بار خوندم و هر بار حسي لطيف ؛ آرام و زيبا بر من نشاند. گاه اشعاري به راستي اين باور را بر آدم مي نشاند كه تنها شعر است كه پنجره ا ي بر دنياي آدمي مي گشايد.حيف كه قادر نيستم شعر را ترجمه كنم ميزنم شعر را به ك....شعر تبديل ميكنم . ولي عنوان شعر را دوست دارم به زندگي مستور ترجمه كنم تا زندگي مدفون!
تكه از شعر از متيو آرنولد
Alleen-maar dit is zeldzaam
als een geliefde hand in de onze wordt gelegd
als, gekweld door het haastige en schelle
van de eindeloze uren
onze ogen in de ogen van een ander duidelijk lezen kunnen
als ons oor,dat doof geworden van de wereld
gestreeld wordt door de klank van een geliefde stem
schiet ergens in de borst de grendel van zijn plaats
en komt een vergeten harteklop van ons gevoel opnieuw tot leven
de blik keert zich naar binnen en het hart ligt bloot,
en wat we menen ,zeggen we,en wat we willen,weten we
Een mens wordt zich bewust van de stroom van zijn leven
hij hoort het murmelen in de bochten en hij ziet
de weiden waardoorheen hij glijdt,de zon,de zoele wind
...
op zo'n ogenblik.
dringt een wonderbare stilte door in zijn gemoed
Matthew Arnold

woensdag 18 februari 2009

werkelijkheid is de stroom en chaos die moet gekneed worden door elke voorstelling van ieder wil

واقعيت آن طغيان و اغتشاشي است كه با تبلور هر اراده اي چون خميري شكل مي گيرد.( از اين ترجمه ام خيلي حال كردم . دست مريزاد!)

آنچنان از قضايا گاه دور مي نشينم كه "حال " به گونه اي ريز مي شود كه از آن غافل مي شوم.همواره به گونه اي به انتظار آنكه تازگي را تجربه كنم ؛ دوري گزيده ام ولي ديري نيست كه دريافته ام آن تازه شدن نياز به اين كهنگي است .دوري گزيدن از شلوغي و اين درهمي؛ بسياري از من زدوده است

vrijdag 16 januari 2009

عجب كسخلي است اين ملت

آقاي رضا قاسمي در سايتش گاها براي ابراز تعجب خود اين جمله را بكار ميبره" عجب قيامتي است اين ملت!" آياابرازي بيش از اين لازم است!؟ .... كوتاه اما چسبنده




اين روزها با اوج گرفتن وهر چه علني شدن جنايات اسرائيل كه حتي دستگاه موذي تبليغاتي غرب را ديگر قادر نيست كه بر آن سرپوش گذارد؛ از " مبارزين" وطني مي شنويم ( و فقط مي شنويم چرا كه خوشبختانه يا متاسفانه قادر به نوشتن كه لازمه استدلال ؛ حال به هر شكلش هست ندارند)كه كودكانه به دفاع از اسرائيل بر مي آيند. چيزي كه من از اين " ملت" دستگيرم شده اين است كه كلمه " ميارزه" و جاي گرفتن در صف " ميارزين" را مترادف با " مخالف" و بناي " مخالفت " زدن مي انگارند. اين " مخالفان" از همان نوع مخالفاني هستند كه در مخالفت با شاه حتي در ماه هم پاي گذاشتند و عكس " امام" را در آنجا نقش زدند ودرست در دوره اي كه پايان انقلابات جهان خوانده ميشد؛‌" انقلاب" كردند؛آنهم از نوع قرون وسطي اش


اينان از همان تبار مخالفاني هستند كه در دوره اي كه آمريكا همه جهان را شيفته خود كرده بود ( به علت سرعت تحولات اي سي تي و سقوط بلوك شرق) چنان شيفتگي كه "پايان تاريخ " را به گوشها بوق ميزدند؛ نشان " مبارز " بودن را صرفا‌مخالفت با آمريكا مي پنداشتند و حال كه جهان حتي موافقان شرمگين آمريكا نيز از آمريكا و سياستهاي دد منشانه اش در جهان ابراز نفرت ميكنند؛‌به شكل كودك نق نقوئي بناي مخالفت با مخالفان آمريكا ميگذارند.صرفا از موضع مخالفت با مخالفان سياستهاي آمريكا چرا كه به رسم سنت تنها چپ را ضد آمريكائي مي انگارند.


اين ملت را چه ميشود!؟ چرا هميشه بناي لجبازي وبه مخالفت با روح زمان خويش برمي آيد!؟ جواب اين پرسش را يك تحليل رواني لازم است و نه يك تحليل سياسي

dinsdag 6 januari 2009

اندرزها

گويدام: شادي را برآ....گويم اش: تهوع از شادي را چه كنم؟
گويدام: همسري كن....گويم اش: ترك سرزمين "خود" نتوانم
گويدام: با ما به غوغا درآ....گويم اش: ياراي ديدار"من" نيست
گويدام: پا بر دنياي اشباح گذار ....گويم اش: به فرزندم رحم كنيد
......
گيرم سرودي و آوازي از من شنيدني نيست
گيرم مرا پايكوبي ام نيست
هه! خنده هايم را گواه گير كه باكي نيست از اينهمه

woensdag 24 december 2008

هيولاي بي صورت

" بايد ؛‌بايد انجام دهي ؛ آنچه را كه قادر بدان نيستي "
" محكوم به آزادي هستي"
آزادي كه هيچگاه قادر به دست يافتنش نيستي
" به حال خود رها شده ايم"
رها هستيم كه طرحي بر دنياي خود زنيم
"يقه خود را بگير و خود را از مرداب بيرن كش "
اين است توان و آزادي انساني ما
ايام كريسمس.....بر خود كز ميكنم. آنچه در تقلاي آدميان و اطراف مي بينم ؛ اضطراب است و بس . كه با رنگ و پرخوري مي پوشانندش ! زماني از تاريخ انساني بود كه آداب و روسوم ؛ مراسمي بودند كه طرحي زيبا بر روابط انساني ميزدند ولي حال غول سرمايه داري و خداي تبليغات چون خون آشامي همه چيز را بي جان ميكند.
دستگاهي كه با دندانهاي كوسه وارش همه چيز را مي بلعد و به شكل دلخواه خود تف ميكند."

vrijdag 19 december 2008

وصف حال گوئي اي هادي ،دقيق

دوستي ديشب در ميان صحبتها اين شعر از هادي خرسندي را برام خوند؛ اينقده ريسه رفتم....اين هادي هم بابا كارش خيلي درسته..به قول اين دوستمون عبيد زاكاني زمان ماست
آن يكي وامي طلب كرد از رفيق
گفت كيرت را ببينم من دقيق
گفت ربط كير من با وام چيست؟
گفت با پس دادنش بي ربط نيست
موعدش چون ميرسد با توپ پر
پاسخم گوئي كه كيرم را بخور
پس ببينم تا خوردنم هست آن
يا ندارم خورد آن را توان
بس كه خوردم كير از هر وام گير
بايد از اول ببينم سايز كير