woensdag 6 augustus 2008

Father nature

امروز يكي از دوستان قديمي ونزديك پسرم بعد از سالها كلنجار با سرطان استخوان ، فوت كرد. لنگه خودم گوه بارش آوردم . اگر حسي عميق بر او بنشيند ، ميدانم اصلا مايل نيست با كسي در ميان بگدارد ؛ حداقل در همان لحظه! از اينرو قصد بر پنهان خبر داشت ولي لحظاتي بعدخبرفوت از تلفن ؛ دوست ديگرش با چشمان خوني جلوي خانه سبزشد و بر عكس پسرم آشكار بود با درماندگي با حرفهايش نشان داد كه سخت نياز به آن داره كه در آغوشش بگيرم. فشردمش و بوسه اي بر پيشاني اش زدم
اين اولين تجربه اش در رويائي نزديك با مرگ است و شك ندادرم تا به آخر عمر چگونگي برخوردش با اين حادثه بر ديدش به مرگ تاثير خواهد گذاشت.

maandag 4 augustus 2008

پارادوكس عمر

در دوران جواني با كوله باري خالي از تجربه در ارتباط گيري با آدمها جرات عمل فراواني داري ..بي وسواسي هر كسي ميتواند بر خاطراتت نقشي زند و بر دلت زخمي! ولي دوراني ميرسه كه با انباني از تجربه؛ علي رغم آنكه در توانت هست كه با آدمها به گونه اي تنظيم رابطه كني كه زخمي بر تو ننشيند و چه بسا توان آن هست به هر شكل و فرمي اين ارتباطات را مسلط باشي ولي شايد به خاطر همان تجربيات؛ ديگر رغبتي در خود نمي بيني كه با هرفردي حتي سلام عليكي كني! حالش ديگه نيست....خصوص آدمهاي " كپي شده " را تجربه كرده اي و بسيار با وسواس اجازه كسي ميابد كه خود را حك زند برخاطراتت...اين وسواس تا به آنجا درمن پيش رفته كه حتي بوي آدمها نيز ميتواند در ارتباط با آنها نقش بازي كند

zondag 3 augustus 2008

دلم به حال معاني مي سوزد

مرز اميد با رويا و آرزو....ترس با عقده.....سرخوردگي با خشم.....عشق با خودشيفتگي.....نااميدي با افسردگي.....تنهائي با درحصرجمع بودن.....عطش به هستي با پرسه زدن در نيستي.....بودن در "حال" و در زمان ديگري ولگردي كردن..................چگونه ميتوانم به كلمات اعتماد كنم؟

دلتنگي براي حال

اوج گرفتن پرنده را سربلند كردم و به هيچگاه هستي سفري

woensdag 30 juli 2008

واقعي يا تخيل

بالاخره احساس ميكنم آماده هستم كه داستان زندگي ام رو به نوشته در بيارم.خيلي دوست دارم با طنز بنويسم ولي گوئي شبحي مانع از اين است. بيشتر وقايع كمي تخيلي به نظر ميرسه ولي اينقدر توانائي نوشتن در من نيست كه تخيلي بنويسم. تمامي اتفاقات رخ داده هست .علت تخيلي به نظر آمدن حوادث از آن روست كه هميشه در زندگي ام سر به هوا؛ بي قيد و بي برنامه و تابع احساساتم بودم
گرچه كساني مرا ماجراجو مي بينند ولي هيچگاه به دنبال ماجرا نبودم بلكه ماجرا هميشه در تعقيبم بوده است
به هر روي غرض از شرح حال نويسي به جا گذاشتن آن براي بازماندگان خودم (فرزندم) هست نه حال نشينان

vrijdag 25 juli 2008

طپش كسالت آور

تو كه اداي يك انسان درون گرا را در مياري و در افكارت كز كردي ؛ چگونه است كه مدام قهقه سر ميدهي؟:
" ميخندم پس هستم"

dinsdag 8 juli 2008

سايش ها

زير باران
اشكهايم را با نم نمش يكي كردم
چه ناتوان خود را مي بينم
ناتوان در سر حد آنكه
ناتواني را به هيچ ميگيرم