donderdag 27 januari 2011

در جستجوی تنفس

انسانهاو طبیعت همگی در خدمت ماشینی که هدفش تنها بلعیدن است . ماشینی که با توهم فتح کهکشان ها همه را در سطحی از ارزش خود نزول داده. ارزش سود دهی! آنچه قابل سوددهی نیست ؛ پشیزی ارزش ندارد.
خودخواهی و حرص ؛ تمامی مفاهیم را به وقاحت کشانده ؛ حتی مفهوم انسان و ارزش آن ! نیازهای کاذب ؛ غریزه آزادگی را به بند کشانده. تنفس که پایه حیات ماست ؛ و به راحتی در همین می توان "خوشبختی " را حس نمود؛ خودآگاهی به آن امری بسیار مشکل می آید.

dinsdag 18 januari 2011

وابستگی و هیچ

به همراه توصیفاتی چو "حود" .." اندیشگر"..." تجربه گر".." دریافت گر" یا من این نیز سر برآورده که
...هسته ومرکز من هستم مستقل از دیگری ...این تو نیستی بلکه من هستم .."من " در این نقطه هست که شکل می گیرد. در واقعیت انسان دارای هسته مستقلی از کل نیست. درواقع یک هسته و مرکز وجوددارد که در تاریخ کهن به آن تائو یا خدا می گویند. کریشنامورتی آنرا حقیقت ؛ حرکت و خلاقیت می نامند. چنانچه هستی چند مرکزی بود آنرا یونی ورسم نمی نامیدنش بلکه مولتی ورسم بود. از آنجا که یک کل وجود دارد آنرا یونی می خوانیم که هسته ومرکز است .این بدین معنی نیست که انسان بدون مرکز وهسته هست بلکه بدین معنی است که مرکزیت ما جدای ناپذیر از کل هست.

در امور روزانه عملی آن است که خود رایک مرکز جدای پذیر بپنداری والا زندگی بسیار سخت و تقریبا غیرممکن است .برای بقا در نبردی که آنرا زندگی می نامیم ؛ همه ما به یک ایده و نگرش در مورد خود نیازمندیم. زیستن در جامعه این "خود  "را مستحکم می کند. "خود" یک پدیده اجتماعی است و به هر یک از ما یک جایگاه در جامعه می دهد..مکانی دریک سلسه مراتب. جامعه از طریق همین "خود " ما را هدایت می کند.چنانچه از این "خود" راضی باشیم؛ شانس یافتن درون را از دست می دهیم.
خود گرائی دردها و انواع و اقسام آن را خلق می کند . بدینگونه است که حسی از خوشبختی در ما نیست. و در برابر این حس بدنبال یافتن شیوه هائی هستیم که با آن دست و پنجه نرم کنیم چرا که جامعه تنها اینگونه است که ما را ارزش گذاری می کند. شیوه راه رفتن و خندیدن و به شیوه خاصی رفتار کردن و پیروی از کدها و اخلاقیات خاص....و بدین گونه هر یک از ما تصویری از خود می یابیم. خود همواره در مواجه و تخاصم با دیگران است و این نشانی از عدم اعتماد به خود است . و اینگونه هم باید باشد چرا که خود تصویری است ساخته شده در برابر دیگران . اگردرون تعمق کنیم ....در عمیق ترین مراحل درون نگری..هیچ کس ایده ای از آنجه که هست ندارد. چرا که در این مرحله " هیچ " را می بیند.
بسیاری از ما آگاه از "هیچ" هستیم . و با خود آگاهی از هیچ می هراسیم . هیچگاه جستجو گر این هیچ نبوده و هرگز به عمق آن نرفته ایم. هراس ما را با سرگردانی از هیچ دور می سازد. قادریم بی آنکه نامی برش نهیم آگاه به آن باشیم ؛ بی آنکه از آن بگریزیم؟بی آنکه قضاوتی از آن کنیم ..تنها آنرا درخود حس کنیم. این همان خود آگاهی ست. یا ستایش ،مراسم و آداب و رسوم ..دانش و اشکالی از توهم و ابزارهای وجد آور همچون حس وابستگی به انسان دیگر؛به عقیده یا مرامی  قصد به مسامحه و گذر از "هیچ" داریم.ولی چنانجه تمامی این ابزارها و هراس و اجتناب و فرار را کنار نهاده و بدون نامیدن یا قضاوتی که شیوه سانسوری اندیشیدن مان بدان خو گرفته ؛ آنرا در خود بیابیم؛ انگاه هست که در خود نظر انداخته ایم.

چرا برای خوشبختی به دیگران روی می آوریم. آیا به این علت نیست که در خود هیچی است که گمان می بریم باید برای فرار از آن به دیگری روی آوریم؟ می بایست تنهائی ؛ حس از محدود بودن را با قدرت دیگری غلبه کرد؟ اگر می بایست بر این "هیچ" با یک سیستمی از توانائی ها یا اندیشه و ایده ای چیره شد؛ بنابر این به این ایده یا سیستم وابسته خواهی بود. حس خالی بودن وتنهائی  وامی دارد به فرد دیگری پناه بریم. حتی اگر روشی را برای چیرگی بر این وابستگی بیابیم ؛ همچنان وابسته بر شیوه ای هستیم  . یعنی یک شیوه را جایگزین فرد کرده ایم.بنابراین آنچه که ارزش دارد این است که این هیچ را عریان ببینی و درکنارت حس کنی. اگر به این برسی که هر اندیشه ای در واقع فرمی از وابستگی است ...این عین آزادی ست.د ستگاه فکری ما به گونه ای آموزش یافته که از آنچه که نیست می گریزد. رادیو ؛ کتاب ؛ در جمع بودن؛ حرف زدن ؛ ترجمه کردن(هاها) تفاوتی نمی کند فقط را ه گریزی از این  خودآگاهی  ما از هیچ است
چنانچه این هیج را عریان ببینی به خلاقیتی دست یافته ای که نه از روی توانائی و استعداد است بلکه خلاقیتی است از واقعیت حی و حاضر..حلاقیتی است که با گذر کردن از ترس ها ونیازها ...ازشیوه های اندیشیدن سر بیرون می آورد.

نگاه به هیج عریان به چه معنی است .دریافت افکار واحساساست خود بدون حسی از مقایسه ؛قصاوت و ارزیابی یا هویت دادن . دریافت بدون گزینش وانتخابی. این دریافت به هیچ تکنیکی یا اصولی یا تمرینی وابسته نیست . عاری از هر روند مجازات روحی خود است.انتظاری برای دریافت پاداش نیست.حتی هدف و انگیزه ای در میان نیست ولی به هر حال موقعیتی را این خلاقیت فراهم می کند که از بردگی و وضعیت دردناک روانی خود گذر کنیم. دریافت و درکی که هیچ به درجه دانش و هوش و ذکاوت فرد ربطی ندارد فقط شرایطی در برابرت می یابی که از خلا درون عبور کنی.

.دراین مرحله است که بی معنائی اینهمه مقایسه ؛ قضاوت و ارزش گداری و را در می یابیم ..در این  مرحله وابستگی ؛ عشق و رابطه کاملا رنگی دیگر می گیرد.لحظه ای که "من" نیاز نیست کاری انجام دهد ..مستقیم با این هیچ هستی ..بدان خوشامد می گوئی چون دوستی و نه چون قبل که تمامی انرزی خود را برای فرار از آن صرف میکردی .گوئی از جنازه دوستی پرهیز داری!
بی گمان آنچه که کریشنامرتی در تلاش برای نشان دادن آن است اگر درک و دریافتی خود به شکل شخصی از آن نداشته باشی. کلماتی است مجرد ومملو از تناقضات است...

zondag 16 januari 2011

خالی

به درجه ای برسی که فقط در زنجیره هستی هویت خود را به یابی .عظمتی که خالی ست خالی از هر متد فکری و اندیشیدن ؛ هر گونه احساسی که انعکاسی است از این اندیشیدن... خالی از من وخود. به درجه ای که دیگرشناخت و تصویری از من نباشد. هیچ و ابسورد یت را بیابی....خالی خالی

Het is de waarheid die vrij maakt, niet je pogingen om vrij te zijn. - J. Krishnamurti

کشتن اعداد

در جامعه ای که دارای یک فرهنگ فقیر غالب هست .درجامعه ای که افراد در یک ارتباط هرج ومرج گونه وبی قاعده بایکدیگرند. در جامعه ای که رفتار فردی افراد براساس بی قانونی وجدا از هرگونه پرنسیپی شکل دارد.آیا کشتن و حذف افرادی که به گونه ای دیگر هستند و با پرنسیپ ها و اصول دیگری شخصیت و رفتارشان شکل گرفته بهترین روش برای حفظ قدرت این بی پرنسیپی نیست؟
من گمان می کنم شروع این اعدامها و کشتارهای اخیر جمهوری اسلامی نه از عاجز بودنش بلکه بر اساس این آگاهی است که حکومت بر جامعه عقب مانده ما ؛ باحذف انسانهائی که بسیارمعدود و درصد کمی از جامعه را تشکیل می دهند؛ بهترین شیوه برای دوام خود است .
چه حاکمیتی راحتر و پردوام تر از این که نادان بر نادان حکم رانند؛ .

zaterdag 15 januari 2011

خوب بعد از مدتها به تشویق دوستم به خاطرات یه من دو غاز خود ادامه میدهم.
دیشب خواب شیرین و صوفیانه ای دیدم. خواب دیدم با خری دوستی کردم. وقتی میگم خر به واقع یک خر چهارپا..والا دیدن آدمهای خر که در خواب نه شیرین است و نه خواب است که در دنیای واقع روزانه می بینی...به هر حال ارتباط با او چنان بشاشیتی و حسی از رضایت در من زنده کرد که وقتی هم که بیدار شدم این حس از میان نرفت. با او سخن می گفتم ولی نه بازبان بلکه با حس.....تعبیر من از این خواب این است که شدیدا احساس نیاز به یک دوست دارم . دوستی که عریان مرا ببیند.

zondag 25 oktober 2009

Een lange reis naar huis..Maya Angelou(all childeren need travelling shoes)

پنچمين قسمت از اتوبيوگرافي آنجلو . حزني ، سكوتي همراه با فريادي را اين كتاب با خواندنش منتقل ميكنه...حزن آنچه در تاريخ انساني ما برما خصوص بر سياهان روا داشته شده ؛ سكوتي كه باقدمت و به درازا كشيده شدن اين درد انساني بر لبانشان شكل گرفته و فرياد..فر...ياد اينكه آخر مگر ميشود رنگي دگر داشتن را جرمي قلمداد كرد كه حكم آن به طولاني تاريخ آنان است. به راستي كه تاريخ بشر نمايش طنزي است كه به حماقت ،نمايش درامي را مي نمايد

zondag 11 oktober 2009

دوران بربريت

از خواندن اين نوشته خشمي ..افسوسي و سردردي بر من نشست.خشم از اين همه بربريت و وحشي گري ...افسوس از آنكه دوراني نه چندان كوتاه در پيش است تا فرهنگ ديگري يابيم و سردرد از اينكه اينهمه غيرقابل فهم است برايم! در دوران بسيار سياهي هستيم. با خود فكر ميكنم آيا دوران سياه اروپا ؛دوراني كه قرنهاست پشت سر گذارده اند...دوران تسلط كليسا را ميتوان با دوراني كه هموطنانم در ايران ميگذرانند مقايسه كرد؟ سوزاندن جسد؛ گورهاي دسته جمعي و شكنچه جواناني كه چه بسا به سن قانوني نيز نرسيده اند....
چه چيزي وحشيانه تر از اين است كه اجراي حكم جنايات بدست مردم عادي صورت گيرد
http://peykeiran.com/Content.aspx?ID=7745

zondag 4 oktober 2009

پشت دروازه بهشت

اصطلاحاتي كه در فرهنگ جامعه شناسي و روانشناسي غرب سريع رواج پيدا ميكنه نشاني از اسطوره اي كردن علم و دانش دنياي كنترل كننده امروز نيست؟ يا به تعبيري در خدمت گرفتن علم و توجيه هر پديده اي با علم از براي "غول سرمايه داري "نيست؟
ديشب داشتم يك فيلم مستند ساخت كانال بلزيك تماشا ميكردم در خصوص ضرز و زيان اشعه جي اس ام كه سالياني است از اول پيدايش آن درموردش بحث بوده و گرچه تحقيقات به روشني اين را ثابت كرده ولي چون هميشه با چوب سحرآميز" كنترل" و "سود" نتايچ تحقيقات را بر پرده ابهام باقي گذارده

straling refugees,,,,,electro sensivity


از آن اصطلاحاتي است كه در اين فيلم مطرح ميشه. افرادي كه براي فرار از تحت كنترل بودن به يك زندگي منزوي دردل جنگل پناه ميبرند.واقعا اين سحر كنترل و سود تا به كجا قدرت جادوئي اش را بر انسان پيش خواهد برد؟! سئوالي كه گمانم همگي به گونه اي سحر شده فقط در انتظار پاسخ آنيم بي آنكه خود در باطل كردن اين چوب سحر قدم برداريم

zondag 6 september 2009

هم نفس

پائيزي دگر در راه است.دوستش دارم. اختلال كابوس گونه اي كه با بربريت تمام بر گردش طبيعت روا ميدارند....ميلي را در من ناقوس مي زند. مي طلبم همراه با اضطرابي ...بودن در محيطي كه پيوسته " پيوند" را برگوشم طنين اندازد. پيوند با اين گردش اسرارآميز

گاه خود را بزدلي مي يابم كه براي چشم بستن بر دردها و آشفتگي ها؛ مي طلبم كز كردن در چائي كه چشم بربندم بر آنچه بر ما مي آيد

zaterdag 29 augustus 2009

سركوب جان

صبح دم چشم گشوده از شهوت" شدن".....كفي برسنگفرش مستراح.....
بي نگاهي به آينه....سنگيني تحقيرش ....خالي از جربزه اي ......خيره بر تيغ و قيچي
تكرار ...كابوسي از جنس بيداري ....رنگي بر تمامي
....يك استفراغ سير....يك مسواك حسابي

woensdag 12 augustus 2009

اظهار نظر

چنان به تعفن و گنديدگي اين ديكتاتوري رسيده كه تنها از درون قادر به انفجار و نابودي است.

قبل از آنكه جناح مقابل حكومت خود نيز طعمه اين مافياي خون آشامي كه زائده خود آنان است ؛ شود؛ مي بايست به دست خود اين جناح به شيوه خود آنان (‌با دستان خونين) آنان را ريشه كن سازند. دربه كار گيري اين شيوه نيز تجربه به اندازه كافي هم كه دارند

چرا كه جوانان و دلبندانمان به يك بلوغ فردي رسيده اند كه همچون نسل احمق ما به شكل گله اي وارد ميدان نمي توانند بشوند البته اين بلوغ فردي اينان براي جيران حماقتهاي نسل قبلي لازم است . هرچند كه اين فرديت در جوامع مدرن به بن بست رسيده ولي در جامعه ما گذري است ضروري و اجتناب ناپذير به گمان من

maandag 3 augustus 2009

حزن

سرزمين ام ...روح بزرگ ام ....تا به كي نبردي را بر خود سنگين كني؟....... دلاور مردان جوان با سبز زره يكطرفه ازسوئي .....قوم عقيمان ....آراسته به پريده رنگي كه هيچ رنگي را بر تو نمي تابانند ازطرفي! ومتجاوزان...متجاوزاني كه در توهم تملك تو!‌....روح من!

vrijdag 5 juni 2009

شعر 45 سالگي

my soul says : you are ageless
my mind says : you are 18 years girl
my body,,,what!? ....I cant hear you!

woensdag 3 juni 2009

رقص 45 سالگي

مرا در جائي كه بايد باشم درياب
مرا رهبرباش و ياري رسان
سپاس ازآن تك جرقه هائي از حقيقت كه در سفرم تاكنون بر من روشن نمودي
.........
چه هيجاني است حس آنكه درپروسه بلوغ به جاده اعتماد پا گذاري...اعتماد به پيوندي ناگسستني ات با هستي

zaterdag 23 mei 2009

ستايش

در لابلاي جمعيتي ؛‌نيم تنه اي از او بر جشمانم عيان شد. گردنم را ميزان با آشكار شدن تماتم اش؛كردم. حسي ...حسي آشنا! انسي به او در خود حس كردم ...انسي كه سينه ي عزيزه؛‌مادر بزرگم را در من زنده ميكرد. گرما عصرهاي تابستان تهران..وا نهادن سرم بر سينه هاي بزرگش كه چون گهواره اي مرا بي درنگ به چرت وا ميداشت..چرتي از روي حس امنيت
حس تحسين ام از برافراشتگي اش همراه با دميدن نفسي عميق از روي سپاس شد و در لحظه اي بعد اضطرابي...حس آنكه در آينده اي كه در تاريخ او ومن جرقه اي هم محسوب نمي شود ؛ ناجوانمردانه از ميان برخواهند كندنش

donderdag 30 april 2009

موريانه ها

درد هائي هستند كه هر چه قلمرو دنياي درونت وسعت بيشتري داشته باشد؛ دنياي بيرونت را بيشتردراقتدار دارد.بناي درون هر چند محكم ولي اين موريانه ها پايه هاي بيروني ات را موذيانه ميخورند ...پرتناقض مي آيد و اينگونه هم هست . دردهائي هستند كه هر چه از درون خود را قوي تر سازي ؛ زندگي بيروني ات را بيشتر در چنگال خواهند انداخت
و شايد قضيه را به گونه اي ديگر بايد چيد. به اين طريق كه هر چه زخمي عميق تر باشد ؛ براي گريز از آن به دنياي درونت پناه ميبري و انرزي ات را بيشتر صرف غني بخشيدن دنياي درونت خواهي كرد.

dinsdag 31 maart 2009

Hoog Sensitieve Personen

* آيا آگاه به نشانه هاي ريز اطرافت هستي؟



* آيا به راحتي قادرند ديگران انرزي ات را بربايند?



* بعد از يك روز شلوغ و پر مشغله ميل به تنها بودن در فضاي خود هستيد؟



* كافئين به شكل آشكاري بر شما تاثير دارد؟



* آيا تجربيات دنياي درونت به مراتب بسيار پيچيده تر و غني تر از دنياي بيرونت هست؟



* آيا خوابهايت به شكل حيرت انگيزي پيش گو كننده هست؟



* آيا شامه قوي داري و تنها بوئي خواهد توانست براحتي ميلي يا خاطره و خلقي را در تو زنده كند؟



*آيا موزيك يا هنري خواهد توانست عميقا تو را تكان دهد؟



*آيا سكوت را حامل بار و معناي بيشتري مي داني تا پرحرفي؟



* آيا گاها چنان احساسات اغراق آميزي در تو مي نشيند كه خودت را نيز وامي دارد به تمسخر خود بنشيني؟( مثلا با مشاهده قطع شدن درختي اشك بر جشمانت نشيند)






تست فوق گزينه شلخته وار از كتاب
Hoog sensetieve personen,,,Ealine N.Aron
هست كه اگه واقعا در اين گروه جاي داشته باشي كلي گوئي تست را براحتي به جزئيات خواهي فهميد.






به قول تراپيست ام اين گروه 30 % از مردم جهان را شامل مي شوند ولي «ارون» كه خود پايه گذار اين تئوري درخصوص اين افراد است ؛ 15 الي 20 درصد از مردم جهان را شامل مي بيند. حالا اين آمار چگونه بدست آمده ...اله و علم
ولي بايد اينجا تاكيد كنم كه تفاوت عظيمي ميان اين گروه و انسانهاي به اصطلاح " احساسي " گداشت . چرا كه افراد احساسي فقط جلوي دماغ خود را مي بينند و پيرو منافع احساسي خود هستند و معمولا از هول حليم به ديگ مي افتند. به دين معني كه در پي رسيدن به اهداف خود بسيار مخرب هستند . شكستهاي خودشان را به راحتي به گردن ديگران مي اندازند و بدينگونه مدام در پي تخريب ديگرانند بي آنكه دمي نگرش به دنياي پيچيده و بي انتهاي درون خود داشته باشند. هماني كه صفت بارز اين گروه با ديگران است. من اين افراد را هيولاهاي كوچك مي نامم. آه كه اينا ن چون تلمبه اي آدم را تخليه انرزي مي كنند.
مطلب فوق را در انتقاد به نظر
اضافه كردم. چرا كه ايشان عدم بالانس احساسي را مشخصه اين گروه مي داند كه من آنرا متعلق به هيولاهاي كوچك ميدانم و نه متعلق به اچ.اس. پي

zondag 22 maart 2009

تقويم روح

بارها شده كه زور زدم كه كلمات و جملات كليشه اي كه مكرر بدون انتقال بار و مفهومي كه معمولا در مكالمات رايج است را بنا بر رعايت ادب و رسوم به كار برم ولي گاها نيروئي مرا وا مي دارد كه زبان گاز گيرم؛‌يك نوع زدگي ؛‌زدگي از بي محتوا بودن افسار مي زند مرا و ترجيج ميدهم غير اجتماعي خوانده شود تا رنگ پذير شوم
تبريك سال نو نيز از آن نوع افسارزدن هاست. وقتي خود را وار مي دارم كه تبريك هاي صفحه وار را پاسخ گويم با خود مي انديشم اين رديف جمله هاي گاها زيبا چه معنا و مفهومي براي من يا فرد مقابل دارد؟
در جائي كه خود حسي از " نو" شدن را نگرفته باشم ؛‌تبريك گرفتن بسيار مسخره و متظاهرانه مي آيد برايم!لجاجتم را گاه با طنز نشان ميدهم و گاه با سكوت بي ادبانه و نامتعارف .
تغيير تقويمي و افقي را نخواهم بل يك تغييرعمودي ام را آرزوست.
البته خوشبختانه تقويم سال نو ما ايرانيان با تغييرفصلي همراه است كه باور ندارم حتي اگر هم صرفا در يك خط افقي زيستن كني ؛حسي از پيوندي نا گسستني ميان خود و زنجير هستي را درنيابي؛جرا كه رعشه اش بر پوستت خواهد نشست
به راستي چگونه توان خوش زيست اگر پيوند جهان با "من " روحت را مزه نكرده باشي؟
سپاس دارم وشكرگذار از اينكه خود را گاها در پيوندي مرموز و بي انتها حس مي كنم.

zondag 8 maart 2009

HPS

sensetive intelligentie, Barbara Driessenالهام از

افرادي كه غريزه ( اينستنكت)‌و بصيرت فطري شان ( اينتويشن) از همان كودكي بسيار بالاست و درست به همين خاطر چنانچه در يك محيط پرورشي نامناسب ( كه در محيط جامعه ما شانس آن بسيار بالاست)متولد شوند؛ مدام چون كيسه بوكسي براي ارضا عقده ها وكمبودهايشان از طرف خانواده موردسوء استفاده قرار خواهند گرفت. وبدين گونه در مراحل شكل گيري شخصيت شان اين افراد بسيار به لحاظ احساسي شكننده ميشوند ولي اين نكته را بايد تاكيد كنم كه ميان حساسيت وحس (سينستيو) و احساساست ( ايموشن) فاصله زيادي است و اين افراد از آنجا كه استعداد نهفته در رشد حساسيت خود و كنترل احساسات دارند در دوران بلوغ بسيار سهل تر از ديگران خواهند توانست بر احساسات خود مهار زنند و آنرا تحت كنترل قرار دهند. هرچند كه برخي چون من تازه در سن 40 سالگي به اين بلوغ آنهم به شكل بسيار ناقص آن دست خواهند يافت و علت اصلي آن اينكه در يك جامعه بي سواد و بسته و بسيار كلوني متولد شده ام


يكي از مشخصات بارز اين افراد كه از همان اوان كودكي شكل گرفته اين است كه حسي از دنياي بيرون دارند كه با جستجوي مداوم آنان براي يك هارموني دروني و بيروني همخواني ندارد و اين را به وضوح در خود حس ميكنند و از آن رنج ميبرند و حسي از بيگانكي با محيط در آنان رشد بارزي مي يابد."نرم" ها برايشان قابل قبول نيست و دررفتارشان اين را براحتي بروز ميدهند و بدين ترتيب از طرف اطرافيان براي اين عدم پذيرش به اشكال گوناگون تنبيه مي شوند و معمولا به عنوان فردي مريض اشاره ميشوند .صرفا به خاطر اينكه قابل درك براي اين افراد نرم گرا و گله گرا نيستند. اينگونه است كه شخصيتي مملو از هراس و ميل به عزلت نشيني در آنان شكل ميگيرد.


طبيعت و به خصوص درختان به چشم اين افراد به شكل بارزي موجود زنده اي است كه به راحتي ميتوانند با آن سخن بگويند حتي ميتوانند عشق بازي با درختي را تجربه كنند . يكبار اين اتفاق برايم شكل گرفت كه از روي ناداني و به عادت پرورشي تحقير خود اينگونه تعبير كردم كه از زور تنهائي و انزوا طلبي اينگونه دلبسته طبيعت هستم. ولي اين ارتباط غريب و بسيار دلپذير از اين روست كه اين دسته از افراد صفت متمايزه شان اين است كه از همان اوان كودكي در كلنچار و نبرد دروني براي هماهنگي و بالانس دردرون و نيز درون با بيرون هستند. زندگي در يك محيط شلوغ و مدرن كه مشخصه آن عدم بلوغ حسي و احساسي است چون جام زهرآگيني است كه شكنچه دروني آنان را به همران دارد و معمولا بعد از مدتي نوع وسبكي خاص از زندگي را تا آنجا كه قادر باشند براي خود شكل ميدهند كه بسيار بسيار متفاوت از سبك و رسوم و عادات روزمره ديگر افراد است؛ سبكي كه تا حد توان قصد بر حمايت از مادرمان زمين دارد.


شيوه تفكر اين افراد بيشتر تصويري است و سمبليك . مثالي از خودم از اين تفكر تصويري كه به تازگي در من شكل گرفته ميزنم . دراين اواخر با شكل گيري روند بلوغ مستمر خود با برخورد با اكثر افراد اينگونه متصور مي شوم كه پستانكي بر دهانشان است . انسانهائي كه صرفا در پي ارضا احساسات خود هستند و مدام در حال غر زدن و ناله كردن از ديگرانند وحاضرند براي ارضا خود چون كودكاني بر حريم ديگران تجاوز كنند. زبان اين افراد نيز بيشتر سبكي است خاص آنها و پيرو زبان عام نيستند و گاها فرهنگ لغت خاصي را در روند ارتباطات خود شكل ميدهند. نويسنده كتاب ذكر شده در بالا زبان رايج را زبان افقي و زباني كه مملو از استعاره و سمبول و لايه هاي مختلف معاني است را زبان عمودي مي نامد .زباني كه قبل از آنكه درپي ارتباط رايج با ديگران باشد در پي يك ارتباط روحي است..زبان روح! روياهاي اين افراد نيز اكثر سمبوليك هست و حاوي پيامي پيش گويانه...

البته اين را هم اضافه كنم كه افرادي ازاين نوع چنانچه به يك بصيرت عالي دست يابند ؛ كانالي ميشوند كه قادرند طبيعت درخطرنابودي و همنوعانشان را بسيار ياري رسانند ولي تيپي مثل من هنوز در مرحله زدگي از انسانهاست.

dinsdag 3 maart 2009

امروز در ارتباط با زنان نكته جالبي در خود كشف كردم. هميشه گمان مي كردم كه علت اينكه در مقابل عده اي از زنان ( زناني كه زنانه گي شان غالب است) اينگونه بره وار افتاده هستم به خاطر اين است كه آنان را جدي نميگيرم ولي با حادثه اي دريافتم كه اين اطاعت ووادادگي به آنان از اين روست كه در اينگونه زنان مادري را جستجو مي كنم كه چون كودكي مرا به هر سو كه ميخواهند بكشانند. البته هميشه تنها دوره كوتاهي توانستم اين زنان را تحمل باشم
در هر صورت بايد برخورد و ديدم نسبت به اين زنان تغيير دهم نه آنكه كودك وار دنباله روي كنم و نه آنكه جدي شان نگيرم ونه آنكه سرپيچ آنان را ترك كنم ؛ بلكه بهتر است از آنان بياموزم و سعي كنم ارتباط درستي با آنان تنظيم كنم . حداقل اين است كه مياموزدم كه چگونه به هنگام راه رفتن باسن خود را برقصانم